نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شد یوسف آنکه رشته حب الوطن گسیخت

آمد برون ز چاه، کسی کاین رسن گسیخت

چشم مرا به ابر بهاران چه نسبت است؟

کز زور گریه رشته مژگان من گسیخت

از بخت نارسا نکنم شکوه، چون کنم؟

آن یوسفم که بر لب چاهم رسن گسیخت

صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود

ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت!

ای بیستون ز سنگ چه پا سخت کرده ای؟

برخیز از میان، کمر کوهکن گسیخت

از دستبرد رشک زلیخا که کور باد

پای نسیم مصر ز بیت الحزن گسیخت

تا رفت دل ز سینه دگر روز خوش ندید

این خون گرفته شمع، عبث از لگن گسیخت

روزی که تیغ داد زلیخا به مصریان

سر رشته امید من از پیرهن گسیخت

از امن گاه گوشه خلوت برون میا

زان شمع کشته شد که دل از انجمن گسیخت

حرفی بگو که باعث دلبستگی شو

صائب به ذوق دام تو از صد چمن گسیخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به داستان یوسف و زلیخا اشاره می‌کند و از جدایی و عشق به وطن سخن می‌گوید. یوسف که از چاه بیرون آمده، به خاطر دوری و درد فراق، احساس خستگی و ناراحتی می‌کند. شاعر به رابطهٔ عاشقانه و معضلاتی که به خاطر عشق و وابستگی پیش می‌آید، پرداخته و از این که چگونه دلبستگی‌ها و یادهای شیرین گسسته می‌شوند، شکایت می‌کند. او همچنین به زلیخا و موقعیت‌های دشوار ناشی از حسادت و جدایی اشاره می‌کند و در نهایت به امید و دلبستگی‌های انسانی اشاره می‌نماید.