نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست

راهی به خلوت دل جانانم آرزوست

چندین هزار دیده حیرانم آرزوست

دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست

تا چند در سفینه توان بود تخته بند؟

چون موج، یک سراسر عمانم آرزوست

طوفان چه دست و پای زند در دل تنور؟

بیرون ز خویشتن دو سه جولانم آرزوست

تا خنده بر بساط فریب جهان کنم

چون صبح، یک دهن لب خندانم آرزوست

قانع به ریزه چینی انجم نیم چو ماه

از خوان آفتاب، لب نانم آرزوست

زین بوستان که پرده خارست هر گلش

چون غنچه جمع کردن دامانم آرزوست

چون مور اگر چه نیست مرا اعتبار خاک

مسند ز روی دست سلیمانم آرزوست

تا زین جهان مرده رهایی دهد مرا

یک زنده دل ز جمله یارانم آرزوست

رنج سفر ز ریگ بیابان فزونترست

وجه کفاف و کلبه ویرانم آرزوست

سنگین شد از کنار پدر خواب راحتم

چون ماه مصر سیلی اخوانم آرزوست

دربانی بهشت به رضوان حلال باد

آیینه داری رخ جانانم آرزوست

در چشم من سواد جهان خون مرده ای است

زین خون مرده چین دامانم آرزوست

بی آرزو دلی است، اگر مرحمت کنند

چیزی که از قلمرو امکانم آرزوست

صائب دلم سیاه شد از تنگنای شهر

پیشانی گشاد بیابانم آرزوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به آرزوها و longing های شاعر برای رسیدن به عشق و حقیقت اشاره دارد. او آرزو دارد که نه به تخت سلطنت و ثروت، بلکه به سال‌های عاشقانه و خلوت با معشوق دست یابد. شاعر از حسرت دیدار چهره محبوب می‌گوید و به قدرت و زیبایی اشک‌ها و خنده‌ها اشاره می‌کند. او به زندگی ساده و بی‌تظاهر تمایل دارد و حتی از شرایط سخت و بی‌خانمانی نمی‌هراسد، چراکه آرزویش در جمع بودن با دوستان و معشوق است. در نهایت، او می‌خواهد به دنیایی از آرامش و رهایی از درد و رنج سفر برسد و دلی پر از آرزو و امید داشته باشد.