نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۷۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است

از دست دل عنان صبوری رها شده است

نتوان گرفت آینه از دست او به زور

از خط سبز بس که رخش باصفا شده است

صبح امید بر در دل حلقه می زند

گویا دهان او به شکر خنده وا شده است

سیلاب پا به دامن حیرت کشیده است

در وادیی که شوق مرا رهنما شده است

از برگ کاه در نظر او سبکترم

از درد اگر چه چهره من کهربا شده است

چون ماه در دو هفته شود کار او تمام

از درد عشق قامت هر کس دو تا شده است

تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعا

نقش مراد در نظرم نقش پا شده است

چون گردباد تا نفسی راست کرده ام

از خاکمال چرخ تنم توتیا شده است

دلهای بیقرار سر خود گرفته اند

تا از کمند زلف تو صائب رها شده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و تأثیر عشق اشاره می‌کند. او از زلف محبوب صحبت می‌کند که با نسیم صبح آشنا شده و دلش دیگر طاقت صبر ندارد. زیبایی محبوب به حدی است که نمی‌توان او را از خود دور کرد و دل امید در او زنده است. شاعر حالتی از شگفتی و حیرت را بیان می‌کند و احساس می‌کند که عاشق بودن به او سبک‌تر از برگ کاه کرده است، هرچند که درد عشق بر چهره‌اش نشسته و او را زرد کرده است. با اشاره به اینکه عشق مانند ماه در یک دایره کامل می‌شود، شاعر به دردی که عشاق تحمل می‌کنند، اشاره دارد. در نهایت، شاعر می‌گوید که دل‌های بی‌قرار به دنبال رهایی از زلف محبوب هستند. این اشعار به عواطف و پیچیدگی‌های عشق و تأثیر عمیق آن بر دل انسان‌ها می‌پردازد.