نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

محوم چنان که در دل تنگم اراده نیست

در شیشه ام ز جوش پری جای باده نیست

از خود سفر کنم به امید کدام راه؟

جز موجه سراب درین دشت جاده نیست

بالاترست از حرکت رتبه سکون

آب روان به صافی آب ستاده نیست

دل ساده کن ز نقش که در روز بازخواست

پروانه نجات به جز لوح ساده نیست

پیشانی گشاده ز آفات ایمن است

چون شیشه جام را خطر از جوش باده نیست

در تنگنای بیضه پر و بال عاجزست

در زیر آسمان دل و دست گشاده نیست

در وصل از فراق چه داند چه می کشم

هر کس که در وطن به غریبی فتاده نیست

راضی شدن به پایه دون پست فطرتی است

هر کس به خر سوار نگردد، پیاده نیست

صائب به قدر سوز جگر آب اگر دهند

بحر محیط از دهن ما زیاده نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از یک حالتی از ناامیدی و سرگشتگی صحبت می‌کند. شاعر اشاره می‌کند که در دلش اراده‌ای برای حرکت وجود ندارد و احساس می‌کند که در جستجوی راهی مناسب، تنها با سراب‌های بی‌نتیجه روبروست. او به سکون و آرامش در مقابل حرکت اشاره می‌کند و می‌گوید که برای نجات، باید دل را از نقش‌های دنیوی آزاد کرد. همچنین، از خطراتی که در زندگی وجود دارد سخن می‌گوید و می‌افزاید که در بی‌تنهایی و فراق، درد و رنج را بیشتر احساس می‌کند. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که راضی شدن به زندگی نازل از ویژگی‌های شخصیت انسان نیست و اگر به هدف‌های بزرگ‌تر فکر کنیم، دنیا پنداری بزرگ‌تر از آنچه بر زبان می‌آوریم دارد.