غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا از عقیق او به بدخشان سخن گذشت
از سنگ، لعل چون عرق از پیرهن گذشت
دامان چین ز عطسه خون لاله زار شد
از بس نسیم زلف به مغز ختن گذشت
گرد لب پیاله که از مجلس شراب
حرفی برون نبرد اگر صد سخن گذشت
یوسف ز شرم سر به گریبان چاه برد
تا از قماش پیرهن او سخن گذشت
آتش ز روی صورت دیوار می چکد
پروانه چون تواند ازین انجمن گذشت؟
صائب کمال زلف در آشفته خاطری است
نتوان ز بیم ناخن دخل از سخن گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و جذابیتهای عشق و دل باختگی میپردازد. شاعر به استفاده از تشبیهات و تصاویر زیبا اشاره میکند. از عقیق و لعل به عنوان نمادهای زیبایی و احساسات عمیق یاد میشود و به حسرت و شرم یوسف در برابر زیباییها اشاره دارد. همچنین، از تأثیر نسیم و بوی زلف معشوق بر روح و روان سخن میگوید. در نهایت، شاعر از ناتوانی در بیان احساسات و ترس از عواقب آن صحبت میکند. به طور کلی، این شعر حالتهای مختلف عاشقانه و عواطف انسانی را با ظرافت توصیف میکند.