غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یک تن دل شکسته ز اهل وفا نیافت
صد حرف آشنا زد و یک آشنا نیافت
محضر به خون بستر گل می کند درست
پهلوی من شکستگی از بوریا نیافت
بر چوب بست غیرت من دست شانه را
دست این چنین به زلف نسیم صبا نیافت
در پیش غنچه دهن دلفریب او
تا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت
از دست کوته است، که در زیر سنگ باد!
نخل قدش که جای در آغوش ما نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها، شاعر از دل شکستگی و تنهایی خود شکایت میکند. او میگوید که در جستجوی عشق وفادار، حتی یک آشنا هم نیافته است. احساساتش به شدت زجرآور است و در موقعیتهای مختلف، مثل گلی که به خون بستر میشود یا نخی که زیر فشار شکسته، او نیز با شکست مواجه است. او به دستگیری غیرت خود در مقابل شانهای در آغوش نسیم اشاره میکند و از دلفریبی دلدادهاش میگوید که نتوانسته دلش را به دست آورد. در نهایت، تصویر نخی قدکوتاه که نتوانسته در آغوش عشق قرار بگیرد، حس ناامیدی او را تکمیل میکند.