نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر عاشق از رهی به حریم وصال رفت

مجنون پی سیاهی چشم غزال رفت

چشم و دهان یار تلافی کند مگر

عمر عزیز را که به خواب و خیال رفت

خالش به خط سپرد دل خون گرفته را

از دزد آنچه ماند به تاراج فال رفت

روشن بود که چیست سرانجام ناقصان

در عالمی که بدر ازو چون هلال رفت

خاکش به سر، که بیضه درین آشیان نهد

مرغی که بر فلک بتواند به بال رفت

حاشا که گردد آتش دوزخ به گرد من

زآنهاکه بر من از عرق انفعال رفت

صائب به موم از آتش سوزان نرفته است

از فکر آنچه بر من نازک خیال رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق سخن می‌گوید. شاعر اشاره به تلاش عاشقان دارد که برای رسیدن به معشوق خود از راه‌ها و سختی‌های گوناگونی عبور می‌کنند. در این مسیر، عشق و خیال‌های شیرین و تلخ زندگی انسانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و برخی از آن‌ها را به ناامیدی می‌کشاند. شاعر همچنین به سرنوشت عاشقانی که به وصال نمی‌رسند، اشاره می‌کند و اینکه زندگی همچون یک سفر خطرناک و پرفراز و نشیب است. در نهایت، شاعر به احساساتی همچون عذاب و انتظار فکر کرده و از چالش‌های درونی که بر او گذشته است، می‌نویسد.