نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت

یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت

من بودم و دلی که مرا غمگسار بود

آن نیز رفته رفته به خرج نگاه رفت

رویت ز آفتاب کشید انتقام ما

گر ز آفتاب رنگ ز رخسار ماه رفت

از جوش مشتری به دلارام من رسید

بر ماه مصر آنچه ز زندان و چاه رفت

بگذر ز عزم هند که بهر زر سفید

نتوان به پای خود به زمین سیاه رفت

از حرف سرد بر من آتش زبان گذشت

بر شمع آنچه از نفس صبحگاه رفت

از ظلمت گنه به دل پاک من رسید

بر چشم روشن آنچه ز آب سیاه رفت

در محفل وجود مرا زندگی چو شمع

گاهی به اشک صائب و گاهی به آه رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به جریانی از اندوه و حسرت اشاره دارد. به تصویر کشیدن داستان یوسف و برادرانش، رنج و غم را در دل خود احساس می‌کند. همچنین از تغییرات در زندگی و احساسات شخصی خود می‌گوید، از جمله رنجی که از ظلمت گناه و دوری از محبوبش می‌کشد. او زندگی را به شمعی تشبیه می‌کند که گاهی با اشک و گاهی با آه روشن می‌شود و در انتظار روشنایی و آرامش است. در کل، شعر بازتابی از درد، حسرت و جستجو برای عشق و امید است.