نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت

زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت

گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما

این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت

بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم

هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت

ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد

جامی که دیده از لب میگون او گرفت

گوهر حدیث پاکی دامان او شنید

از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت

از شیر مادرست به من می حلالتر

زین لقمه غمی که مرا در گلو گرفت

دست فلک کجا به گریبان من رسد؟

از شش جهت چنین که مرا غم فرو گرفت

جز خون شدن، امید نجاتم نمانده است

از بس دل مرا به میان آرزو گرفت

دست دعای خلق بود پشتیبان عمر

زان خم به پای ماند که دست سبو گرفت

دست از جهان نشسته مکن آرزوی عشق

کاین نیست دامنی که توان بی وضو گرفت

صائب ز ناز دایه بی مهر فارغ است

طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و غم می‌پردازد. او از تاثیرات عشق بر زندگی‌اش سخن می‌گوید و احساساتی چون شادابی و اندوه را در ابیات مختلف به تصویر می‌کشد. از زیبایی یار و رنگ لب او شروع می‌کند و به تدریج به زخم‌ها و غم‌هایی که این عشق برایش به ارمغان آورده، می‌رسد. شاعر نگران آینده و ایام قیامت است و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق خالص و بدون آلودگی، تنها در دعا و نیایش است. او از دست‌های بی‌نوا و دل‌تنگی‌هایش می‌گوید که به او غم و ناکامی تحمیل کرده‌اند. در پایان، به دوری از عشق و امید می‌انجامد و به بی‌تابی و نازک‌خویی در عاشقی اشاره می‌کند.