نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است

این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است

در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم

تا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است

زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟

یا آینه بینش من زنگ گرفته است

ایام حیاتم شب قدرست سراسر

تا دل ز من آن طره شبرنگ گرفته است

خون می خلدم در جگر از رشک چو نشتر

تیغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟

چون گوشه نگیرم ز عزیزان، که مکرر

از آب گهر آینه ام زنگ گرفته است

تاب سخن سخت ز معشوق ندارد

صائب که مکرر ز هوا سنگ گرفته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از شدت دلتنگی و جنون ناشی از عشقش می‌گوید. او احساس می‌کند که در فشار و درد ناشی از عشق، به طرز سنگینی گرفتار شده است. جانش همچون رگ و ریشه‌ای در چنگ شیر است و زلف معشوقش او را به شدت درگیر کرده است. همچنین، زیبایی معشوق و تأثیر آن بر وجودش را توصیف می‌کند و شب‌های زندگیش را همچون شب قدر می‌داند که سرشار از غم و التهاب است. شاعر به رازی در دلش اشاره می‌کند که خون و حسادت او را آزرده کرده و نشان از درد عمیق او دارد. در نهایت، بیان می‌کند که به دلیل این احساسات، نمی‌تواند به راحتی از عزیزانش دور شود و پس از هر بار جدایی، احساس زنگ زدگی در قلبش به وجود می‌آید.