نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است

ته جرعه ای از کاسه منصور نمانده است

زنگار گرفته است دل اهل جهان را

در آینه هیچ نظر نور نمانده است

زان مصر حلاوت که شکر بود غبارش

امروز به جز نقش پی مور نمانده است

پیمانه ارباب تنعم شده لبریز

آوازه ای از کاسه فغفور نمانده است

از تلخی دشنام برون رفته حلاوت

نزدیکی دل با نگه دور نمانده است

زان شهد که سرمایه شیرینی جان بود

صائب به جز از نشتر زنبور نمانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تألم و ناامیدی از وضعیت کنونی دنیا می‌پردازد. شاعر از زوال و بی‌حوصلگی در جامعه سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که هیچ چیز شاداب و خوشایند باقی نمانده است. از دل‌های غبارآلود و بی‌نور، تا شیرینی‌هایی که تبدیل به تلخی شده‌اند، همه نشان‌دهنده یأس و افسردگی عمیق در بین مردم است. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که آنچه زمانی مایه شادی و زندگی بوده، اکنون به درد و رنج تبدیل شده است.