غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست
در هر چه کند صرف به جز آه، حرام است
چون صبح، ز آفاق کسی را که دمی هست
در دایره قسمت بیشی طلبان است
در مهره افلاک اگر نقش کمی هست
گنج است، اگر هست به ویرانه خراجی
تیغ است، اگر بر سر مجنون قلمی هست
چون لاله درین دامن صحراست فروزان
از گرمروانی که نشان قدمی هست
زان است که بر خویش نمودی تو ستمها
از لشکر بیگانه ترا گر ستمی هست
آن را که ز حرفش نتوان سربدر آورد
در پرده دل، زلف پریشان رقمی هست
از گرد خودی چهره جان پاک بشویید
تا در جگر شیشه و پیمانه نمی هست
زندان عدم، رخنه امید نداد
در عالم ایجاد، امید عدمی هست
چون سرو درین باغچه دست طلب ما
شد خشک و ندانست که صاحب کرمی هست
صائب دل جمعی است که خرسند به فقرند
گر زان که در آفاق دل محتشمی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جاذبههای عشق و معشوق میپردازد و به توصیف زیباییهای او و احساسات شاعر نسبت به او میپردازد. شاعر اشاره میکند که هر ویژگی و نشانهای از معشوق نشاندهندهی عظمت و زیبایی دنیای اوست. همچنین، عشق و درد جدایی را با تصاویری از طبیعت و موارد عرفانی در هم میآمیزد و به اهمیت امید و تلاش در زندگی اشاره دارد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که فردی که با فقر و مشکلات زندگی، به جای تاسف، خوشحال و خرسند باشد، در واقع صاحب کمال و ثروت واقعی است.