نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست

گنجینه این راز به غیر از دل شب نیست

آرامش سیماب بر آیینه محال است

گر چر ترا روی دهد جای طرب نیست

خاری که نسازی ترش از دیدن آن، روی

در چاشنی فیض کم از هیچ رطب نیست

شمعی که به منت دل بیمار نسوزد

در عالم ایجاد به جز گرمی تب نیست

در خاطر عاشق نبود را تردد

در دیده حیرت زده وسواس طلب نیست

با دامن خلق است ترا دست بدآموز

ورنه چه مرادست که در دامن شب نیست؟

هر چند که زندان فرنگ است جگرخوار

اما به جگرخواری زندان ادب نیست

خون جگرست آنچه به ابرام ستانی

رزق تو همان است که موقوف طلب نیست

در کار بود سلسله، زندانی تن را

از خویش برون آمده در بند نسب نیست

مردم ز تکلف همه در قید فرنگند

هر جا که تکلف نبود هیچ تعب نیست

صائب اگر ازگوشه پرستان جهانی

چون خال، ترا جا به ازان گوشه لب نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلتنگی می‌پردازد و از احساسات عمیق و رازهای رازآلود دل سخن می‌گوید. او به زیبایی و ناز خاص محبوب اشاره کرده و بیان می‌کند که آرامش واقعی و شادی در غیاب محبوب ممکن نیست. همچنین، شاعر به زخم‌هایی اشاره دارد که از دیدن محبوب به دل عاشق می‌خورد و می‌گوید که در عالم وجود، چیزی که دل را نسوزاند تنها تب و بیماری است. در نهایت، او از قید و بندهای زندگی و تکلف‌های اجتماعی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که زیبایی و عشق حقیقی در سادگی و دوری از تظاهر یافت می‌شود.