نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

محتاج به دریا نبود گوهر سیراب

در ملک قناعت دل و چشم نگران نیست

بر درد کشان ظلمت ایام بود صاف

بر خاطر ما ابر شب جمعه گران نیست

این پخته نمایان همه خامند سراسر

یک داغ جگرسوز درین لاله ستان نیست

دل را تهی از شکوه به گفتار توان کرد

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

از قرب کجان، راست برآرد به ستم دست

از تیرچه اندیشه، چو در بحر کمان نیست؟

امید خراج از عدم آباد، فضولی است

ما را طمع بوسه ازان غنچه دهان نیست

نگذاشت نفس رات کنم عمر سبکسیر

آرام درین قافله چون ریگ روان نیست

کوتاه نظر عاقبت اندیش نباشد

تیری که هوایی است مقید به نشان نیست

یکرنگ بود سال و مه کوی خرابات

اینجا شب آدینه و روز رمضان نیست

کفاره تقصیر بود خواب پریشان

ما را گله ای صائب از اوضاع جهان نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساساتی عمیق و فلسفی است. شاعر به مسائلی چون محدودیت زبان و عدم توانایی در ابراز احساسات می‌پردازد. او به قناعت و آرامش درون اشاره دارد و بیان می‌کند که انسان باید از دارایی‌های معنوی خود بهره‌مند باشد. در عین حال، او به درد و رنج ناشی از زندگی اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که در دنیای پر از ناامیدی، اکثر افرادی که به ظاهر پخته به نظر می‌رسند، در حقیقت خام‌اند. شاعر بر این باور است که گفتار بدون احساس و معنا فایده‌ای ندارد و زندگی باید با عمق و فهم همراه باشد. او همچنین تأکید می‌کند که در هر شرایطی نباید نگراش را بر چیزهای سطحی معطوف کرد و باید به معنا و اهمیت امور توجه داشت. در نهایت، شاعری به تأمل در جهان و رفتارهای دیگران پرداخته و از عدم فهم و بی‌اطلاعی از حقایق انسانی به شدت انتقاد می‌کند.