نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۹۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست

غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست

در قافله فرد روان بار ندارم

هر چند به جز سایه مرا همسفری نیست

در پله سنگ است گهر بی نظر پاک

بیزارم ازان شهر که صاحب نظری نیست

خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را

این فتح میسر به شکست دگری نیست

چون شیشه بی می، نبود قابل اقبال

باغی که در او بلبل خونین جگری نیست

شب نیست که بر گرد تو تا روز نگردم

هر چند من سوخته را بال و پری نیست

سرگشتگی ما همه از عقل فضول است

صحرا همه راه است اگر راهبری نیست

صائب چه کند گر نکند روی به دیوار؟

جایی که لب خشکی و مژگان تری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و پیچیدگی‌های آن سخن می‌گوید. شاعر با جرأت و شجاعت در عشق روبرو نشده و تنها سپر انداخته است. او احساس تنهایی می‌کند، حتی در میان جمعیت، چون همسفری ندارد. شاعر از شهری که در آن صاحب‌نظران وجود ندارند بیزار است و بر این باور است که برای رسیدن به موفقیت باید خود را بشکند. او به شب و روز اشاره دارد و بیان می‌کند که بی‌می و شوق، قابل پذیرش نیست. ناتوانی در بیان عشق و سرگشتگی را به عقل فضولی نسبت می‌دهد. در نهایت، شاعر از سرخوردگی خود در جایی که تنها خشکی و کمبود عشق وجود دارد، می‌گوید.