نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست

آوازه حسن تو به رسوایی من نیست

هر چند که حسن تو درین شهر غریب است

در عالم انصاف به تنهایی من نیست

در دست فلاخن نکند سنگ اقامت

زلف تو حریف دل هر جایی من نیست

چون کشتی طوفان زده آرام ندارم

هر چند که عاشق به شکیبایی من نیست

در صبح ازل سیر کنم شام ابد را

کوته نظری پرده بینایی من نیست

دستم رود از کار ز دامان تو دیدن

مژگان تو هر چند به گیرایی من نیست

در چشم تو هر چند که چون خواب گرانم

رنگ رخ عاشق به سبکپایی من نیست

ایام خزان گرمتر از فصل بهارم

واسوختگی سرمه گویایی من نیست

دارم خبر از راز شرر در جگر سنگ

زنگار بر آیینه بینایی من نیست

بی پرده تر از راز دل باده کشانم

صائب کسی امروز به رسوایی من نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و تنهایی شاعر می‌پردازد. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق می‌گوید، اما احساس می‌کند که این زیبایی در دنیای او تأثیری ندارد و در واقع به تنهایی و غم او افزوده است. او به صورت نمادین از دریا و کشتی استفاده می‌کند تا از طوفان درون و چالش‌های عاشقانه‌اش بگوید. همچنین اشاره می‌کند که هر چند عاشق است، اما نتوانسته به آرامش برسد و درعین‌حال با وجود مشکلات، به اسرار عشق و زیبایی آگاه است. در نهایت، شاعر به نوعی از بی‌کسی و عدم توجه دیگران نسبت به وضعتش سخن می‌گوید.