غزل شمارهٔ ۲۲۶۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
غباری بجا از زمین مانده است
بخاری ز چرخ برین مانده است
ز گل خار مانده است و از می خمار
چه ها از که ها بر زمین مانده است
پریده است عقل از سر مردمان
نگین خانه ها بی نگین مانده است
به این تنگدستان ز ارباب حال
لباس فراخ آستین مانده است
همین ریش و دستار و عرض شکم
بجا از بزرگان دین مانده است
ز ازرق لباسان خورشید روی
همین یک سپهر برین مانده است
منم صائب امروز بر لوح خاک
اگر یک سخن آفرین مانده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی وضعیت رقتبار انسانها و جامعه میپردازد. او از غبار و بخاری که بر زمین مانده و چیزهایی که از گذشته باقی ماندهاند، سخن میگوید. عقل انسانها را میبیند که پریده و زندگی ساده و سخت تنگدستان را توصیف میکند. او اشاره به بزرگان دین و مظاهر اجتماعی میکند که تنها ظواهر آنها باقی مانده و عمق معنایی در آنها دیده نمیشود. در نهایت، شاعر از خود به عنوان یک موجود حاضر در این دنیا یاد میکند و اگر هنوز سخنی راستین یا اثری از خود برجای گذاشته باشد، بر آن تاکید میکند.