غزل شمارهٔ ۲۲۶۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
زمین نقش پایی است بر آستانت
فلک شیشه باری است از کاروانت
دم عیسوی از بهارت نسیمی
کف موسوی برگی از بوستانت
سماعیل، رد کرده قربانی تو
کمین بنده ای یوسف از کاروانت
فلک کله آه سودایی تو
زمین گرد پاپوش سرگشتگانت
دم صبح زخم نمایان تیغت
دل شب نمودار زاغ کمانت
خزان باددستی ز گلزار جودت
بهار آشنارویی از بوستانت
چو آیینه دان تو خورشید باشد
چه باشد عذار ثریا فشانت
ندانم چگونه است آیینه تو
که شد خیره چشم ز آیینه دانت
نشان تو ای بی نشان از که جویم؟
که در بی نشانی است پنهان نشانت
ترا می رسد دعوی کبریایی
که بوسد ز دور آسمان آستانت
ز توحید صائب چه دم می زنی تو؟
مبادا شود آب، تیغ زبانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش و تجلیل از زیباییها و ویژگیهای خداوند میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویر غنی، زمین و آسمان را به عنوان نشانههایی از عظمت و قدرت الهی توصیف میکند. او به بهار و خزان اشاره میکند و نمادهای مختلفی از قربانی و فداکاری را مطرح میسازد. در انتها، شاعر به راز و رمزهای الهی اشاره کرده و از شناخت ناپذیری خداوند سخن میگوید، همچنین بر لزوم احتیاط در بیان صفات الهی تأکید میکند.