غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کشتی دریاییای دیدم دلم آمد به یاد
حال دور افتادگان ساحلم آمد به یاد
برق را دست و گریبان گیاهی یافتم
گرمخونیهای تیغ قاتلم آمد به یاد
گوهری افتاده دیدم در میان خاک راه
حال جان در ورطه آب و گلم آمد به یاد
از نشاط بیثبات غافلان روزگار
شوخی پرواز مرغ بسملم آمد به یاد
سرنگون دیدم در آن چاه زنخدان زلف را
قصه هاروت و چاه بابلم آمد به یاد
سربههمآورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
نیست صائب کمتر از منزل حضور راه عشق
کافرم در راه اگر از منزلم آمد به یاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با تصویرسازیهای زیبا و نمادین، احساسات و یادآوریهای خود را بیان میکند. او با دیدن یک کشتی دریا به یاد افرادی میافتد که دور از ساحل هستند. همچنین با مشاهده گیاهی، خاطراتی از درد و رنج را به یاد میآورد. یاد بازگشت به زندگی و نشاط و همچنین قصههای گذشتگان همچون هاروت و چاه بابل، احساساتی عمیق در او ایجاد میکند. تصویر غنچهها و جمع شدن آنها یادآور دوستیها واستمرار عشق است. در نهایت، شاعر به مسیر عشق و دشواریهای آن میپردازد و میگوید که حتی اگر کافر هم باشد، عشق را فراموش نخواهد کرد.