نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زلف مشکین را چرا آن نازپرور می برد؟

بی خطا افتاده خود را چرا سر می برد؟

هر نفس غم پاره ای از جسم لاغر می برد

همچو خاکستر که از پهلوی اخگر می برد

ما به چشم مور گندم دیده قانع گشته ایم

روزی ما را چرا چرخ ستمگر می برد؟

در قیامت می شود شیرین، زبان در کام ما

تلخی بادام ما را شور محشر می برد

از شهیدان یک سر و گردن نباشم چون بلند؟

تیغ او در ماتم من زلف جوهر می برد

عشق عالمسوز بر من مهربان گردیده است

جامه بر بالایم از بال سمندر می برد

من به لیمویی قناعت کرده ام از روزگار

ناف صفرای مرا گردون به شکر می برد

هر که چون صائب دویی را از میان برداشته است

می کند پی قاصدان را، خامه را سر می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوعات غم و درد اشتیاق و فراق می‌پردازد. او از زلف مشکین معشوقه‌اش که دلربا و نازپرور است، صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه غم و اندوه او را می‌کشد. شاعر از ناتوانی انسان در برابر سرنوشت سخن می‌گوید و به تلخی‌های زندگی اشاره می‌کند. او به رضایت خود از زندگی ساده‌اش پرداخته و به تلخی‌ها و چالش‌های دنیا اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود می‌گوید و به امید شیرینی در قیامت اشاره می‌کند، در حالی که از سختی‌های زمانه یادی می‌کند.