نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل در آن زلف کمندانداز خود را جمع کرد

کبک من در چنگل شهباز خود را جمع کرد

از قفس بال و پر ما را گشادی گر نشد

اینقدر شد کز پی پرواز خود را جمع کرد

بوی گل شد زیر چندین پرده رسوای جهان

در دل صدپاره ام چون راز خود را جمع کرد؟

غنچه شو کزآفت گلچین سر خود را رهاند

هر گلی کز بیم دست انداز خود را جمع کرد

نیست در دریای بی آرام کشتی را قرار

چون توان در عالم ناساز خود را جمع کرد؟

راز صائب در زمان بیخودی رسوا نشد

بوی می در شیشه سرباز خود را جمع کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به زیبایی احساسات عمیق و درونی شاعر را به تصویر می‌کشد. شاعر از دل و عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که دلش به خاطر زلف محبوبش آرامش پیدا کرده است. همچنین به نشانه‌های آزادی و پرواز اشاره می‌کند و از تلاش برای رهایی از قفس وابستگی‌ها سخن می‌گوید. معانی عمیق‌تری چون راز و رسوایی، زیبایی گل و آفت آن، و تلاش برای دوری از ترس و دلتنگی نیز در این شعر گنجانده شده است. در نهایت، شعر نشان‌دهنده کوشش برای یافتن آرامش و جمع‌آوری احساسات در دنیای ناپایدار و بی‌رحم است.