نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد

تار و پود هستیم را رشته آمال کرد

شد به دست افشاندن از روی زمین حاصل مرا

آنچه اسکندر به زور بازوی اقبال کرد

با وجود خاکساری سربلند افتاده ام

چون فروغ مهر و مه نتوان مرا پامال کرد

تشنه چشمان هوس را سیری از دیدار نیست

چون توان آیینه را قانع به یک تمثال کرد؟

فاش شد از یک قدح رازی که در دل داشتم

سوز پنهان مرا بی پرده این تبخال کرد

بر سر خاک شهیدان رنجه سازی گر قدم

دعوی خون را همین جامی توان پامال کرد؟

کرد چون مه عاقبت از رنج باریکش هلال

جام هر کس را فلک از مهر مالامال کرد

چرخ سنگین دل بر آتش داشت روی نازکش

از شراب بیغمی تا چهره را گل آل کرد

حسن را آرایشی چون چشم پاک عشق نیست

طوق قمری سرو را مستغنی از خلخال کرد

داشتم از زندگی امید حسن عاقبت

عشق در پیری مرا بازیچه اطفال کرد

از دل پررخنه فیض ابر رحمت یافتیم

کشت مار اسیر چشم از آب این غربال کرد

گر به این عنوان شود صائب سخن بی اعتبار

طوطی گویای ما را زود خواهد لال کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تضاد میان پیری و آرزوهای جوانی اشاره می‌کند. او از رنج‌ها و مشکلات زندگی سخن می‌گوید و به یاد روزهای خوش گذشته می‌افتد. شاعر حسرت می‌خورد که آرزوها و خواسته‌هایش در پیری دچار تغییر شده و عشق و زیبایی در زندگی‌اش رنگ باخته است. او همچنین به قدرت عشق و تأثیری که بر زندگی‌اش داشته اشاره می‌کند و درمی‌یابد که این احساسات گاهی او را مانند بچه‌ها بازیچه می‌کند. در نهایت، شاعر نگران بی‌اعتباری سخنان خود و ناتوانی در بیان احساساتش است.