نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد

طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد

حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را

استخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد

توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست

در کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟

بیخودی از خود پرستیها به فریادم رسید

دامنم چون صبح پاک از گریه مستانه شد

بر دو بینان کار در دریای وحدت مشکل است

ورنه ما را هر حبابی خلوت جانانه شد

از شراب لعل شد کان بدخشان سینه اش

چون سبو با دست خالی هر که در میخانه شد

یک خم می بود عالم تا اثر از ما نبود

خشک شد دست سبو تا خاک ما پیمانه شد

برگ عیش حسن از دامان پاک عاشق است

نخل ماتم می شود شمعی که بی پروانه شد

فکر آب و نان برآورد از حضور دل مرا

از بهشت آواره آدم از فریب دانه شد

چشم ما روزی که شد باچین ابرو آشنا

جو هر شمشیر، ما را ابجد طفلانه شد

خار خار آرزو در جان هر کس ریشه کرد

زود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد

دل شد از نظاره روی عرقناکش خراب

آخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد

حسن از گستاخی ما رفت در ابر نقاب

شمع در فانوس از بیتابی پروانه شد

سرگذشت زندگی و مرگ از صائب مپرس

مدتی در خواب غفلت بود تا افسانه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جستجوی عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از تحولات درونی خود و رابطه‌اش با معشوق می‌گوید. او در مواجهه با احساسات و آرزوهایش، تباهی و خوشی را توأمان تجربه کرده و به نوعی از دیوانگی و جنون دست یازیده است. تصویرهایی از درد و زخم، شراب و میخانه، و نشانه‌هایی از جدایی و یأس در قالب کلمات به تصویر کشیده شده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که زندگی مملو از خواب و غفلت است و گاهی انسان در دنیای آرزوها و افسانه‌ها به سر می‌برد.