نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از سیاهی دل به تقصیرات خود بینا نشد

مستی طاوس کم از عیب پیش پا نشد

تلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهند

خون می هرگز و بال گردن مینا نشد

تا کف دریا نگردید استخوان سوده ام

گریه شبخیز را صبح اثر پیدا نشد

بود دایم فارغ از دنیا دل آزاده ام

این صدف را کام تلخ از شورش دریا نشد

در لباس لفظ، معنی خودنمایی می کند

عشق پنهان بود تا مجنون ما پیدا نشد

فارغ از کوه غم دنیاست جان بردبار

قاف را پهلو کبود از سایه عنقا نشد

گریه مستانه نگشود از رگ جانم گره

تاک را در گریه کردن عقده از دل وا نشد

بخیه پردازست چاک سینه ما همچو صبح

ورنه صائب کوتهی از سوزن عیسی نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دردها و ناکامی‌های انسانی می‌پردازد. شاعر از سیاهی دل و تقصیرات خود سخن می‌گوید و به مستی طاوس (زیبایی) اشاره می‌کند که نمی‌تواند عیوب را پنهان کند. تلخی زندگی و مشکلاتی که بر سر راه است، به تصویر کشیده می‌شود و این که اشک و غم نمی‌تواند به راحتی برطرف شود. شاعر بیان می‌کند که دل آزاده و بی‌خیالی دارد، اما تلخی‌ها و شورش‌های زندگی (آشفتگی) او را رنج می‌دهد. عشق و معنا در این شعر به صورت پنهان و در عین حال عمیق وجود دارد که بیشتر در دل‌ها است تا در ظاهر. در نهایت، شاعر به گره‌های عاطفی و دردهایی که درون خود دارد اشاره می‌کند که به آسانی قابل حل نیستند.