غزل شمارهٔ ۲۴۳۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
درد من خاطرنشان یار بیپروا نشد
خدمت چشم ترم در راه او مجرا نشد
عاشقی، بر خواری و بیاعتباری صبر کن
عندلیب از خنده بیجای گل از جا نشد
وقت آن دیوانه خوش کز شهر چون میشد برون
غیر زنجیر جنون با او کسی همپا نشد
خنده گل چون تواند ساختن بیغم مرا؟
خاطرم از گریه تلخ صراحی وانشد
صائب از چشم بد کوکب، که یارب کور باد
موسم گل رفت و چشم ساغر ما وانشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلی که ارائه شده، حاکی از درد و غم عشق است. شاعر به ناامیدی از یار اشاره میکند و احساس میکند که عشقش بیپاسخ مانده است. او به صبر در برابر سختیهای عاشقانه اشاره میکند و به بیاعتباری خود در عشق میبالد. همچنین، تصویرهایی از شادی و زیبایی در طبیعت و گلها به چشم میخورد، اما شاعر در دل خود غم و افسردگی را حس میکند. در نهایت، او از حسرت و چشمانتظار بودن خود گلهمند است و به این نکته اشاره میکند که زمان خوشی و گلباران گذشت و او هنوز در غم خود باقی مانده است.