غزل شمارهٔ ۲۴۲۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شد
فتنه ها بیدار گردد چون علم خوابیده شد
سالها دندان خاموشی فشردم بر جگر
تا دهانم چون صدف پر گوهر سنجیده شد
در دل عشاق بیم بازگشت حشر نیست
در بهشت افتاد هر تخمی که آتش دیده شد
ریخت چون دندان، امید زندگی بی حاصل است
می رسد بازی به آخر مهره چون برچیده شد
پنجه تدبیر از کارم سری بیرون نبرد
شانه را صدچاک دل زین زلف ماتم دیده شد
از سبکسیری، بساط زندگی چون گردباد
تا نفس را راست کردم چیده و برچیده شد
سازد اسباب توجه را فزون درماندگی
چار جانب قبله گردد قبله چون پوشیده شد
فتنه دنیا شدن صائب زکوته دیدگی است
چشم می پوشد زعالم هر که صاحب دیده شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه خود میپردازد. او از جدایی و زخمهای ناشی از عشق سخن میگوید و اشاره میکند که این جدایی باعث بیداری فتنهها و دردهای درونی او شده است. سالها سکوت کرده و دندان بر جگر فشرده، اما اکنون همچون صدف پر از گوهر میشود. او میگوید که در دل عاشقان دیگر خوف بازگشت بهشت وجود ندارد و هر تخم که آتش عشق را در دل داشته باشد، به بهشت میرود. همچنین به ناکامیهای زندگی اشاره میکند و میگوید که امیدش، مثل دندانی که ریخته شده، دیگر بیفایده است. در نهایت، او به کمفکری دنیا و بیتوجهی به واقعیتها اشاره میکند و میگوید کسی که به عمق مسائل نگاه کند، از این دنیای سطحی میگذرد.