نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند

بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند

سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاست

رفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند

خامشی بند زبان حرف سازان می شود

از لب پیمانه خونها در دل غماز ماند

رفت ایام شباب و خار خار او نرفت

مشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند

مرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟

چون رسد در دیگری هر کس که از خود بازماند؟

پیش زلف افکند دل را چون نگاهش صید کرد

قسمت صیاد گردد هر چه از شهباز ماند

ناخنی بر دل نزد ما را درین عالم کسی

نغمه محجوب ما در پرده این سازماند

از زبان نرم خاکستر بر آتش دست یافت

شمع از آتش زبانی در دهان گاز ماند

خامشی صائب کلید بستگیهای دل است

بلبل ما در قفس از شعله آواز ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و ناامیدی خود اشاره می‌کند. او از دل‌تنگی و خاموشی درونی خود شکایت می‌کند و بیان می‌کند که دلش از تپیدن بازمانده و همچون پرنده‌ای در قفس اسیر مانده است. خاطرات تلخ او از بین نرفته و زمان جوانی‌اش به پایان رسیده است. او به تضاد بین زاهدی که خود را نشناخته و شناخت مرد حق اشاره می‌کند و در نهایت، خاموشی و بی‌صدایی را به عنوان درد و مصیبت خود توصیف می‌کند. شاعر همچنین به ناتوانی در بیان احساساتش و به وجود خارجی نداشتن صدا در این وضعیت اشاره می‌کند. مجموعاً، این شعر نمایانگر غم و تنهایی عمیق انسان در مواجهه با واقعیت‌ها و خاطرات است.