غزل شمارهٔ ۲۴۶۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نماند
در قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند
شوق دل را از حریم چشم تر بیرون کشید
کشتی ما از سبکباری درین دریا نماند
تا خط بغداد جامم را ز می لبریز کرد
خونبهای توبه ام در گردن مینا نماند
از قماش پیرهن بی جلوه یوسف چه ذوق؟
شیشه خالی بزن بر سنگ چون صهبا نماند
چند ریزد صائب از کلک تو ابیات بلند؟
در بیاض سینه احباب دیگر جا نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از احساس عمیق و غم درونی شاعر است. او از درد و اشک دل خود میگوید که همچون دریا در قفس، به بلبل (نماد عشق) جا نمیدهد. شوق و اشتیاق دل او در چشمانش نمایان شده و دیگر جایی برای آرامش احساساتش باقی نمانده است. همچنین شاعر به می و عشق اشاره میکند و میگوید که در پرتو عشق، توبهاش بیمقدار شده و دیگر نمیتواند آن را به دوش بکشد. او به زیبایی یوسف اشاره میکند و از فقدان زیبایی و جلال در پیرهنش lament میکند. در انتها نیز از ابیاتش که بر کاغذ میریزد، میگوید که در قلب دوستانش دیگر جایی برای این اشعار باقی نمانده است. در کل، شعر احساساتی عمیق از اندوه، عشق و زیبایی را منتقل میکند.