نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۶۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند

دور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند

من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس

زان لب میگون دهانم باز چون پیمانه ماند!

گریه ام در دل گره شد، ناله ام بر لب شکست

وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند

از گرفتاری به آسانی بریدن مشکل است

بلبل ما در قفس نه بهر آب و دانه ماند

عمر رفت و راز عشق از دل نیامد بر زبان

در حجاب لفظ کوته معنی بیگانه ماند

بعد ایامی که آمد دامن زلفش به دست

پنجه من خشک از حیرت چو دست شانه ماند

مرگ عاشق عمر جاویدان بود معشوق را

مد شمع از دفتر بال و پر پروانه ماند

از شراب جان ما صائب رگ خامی نرفت

گرچه چندین اربعین این باده در میخانه ماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و مشکلات ناشی از آن است. شاعر به سرگشتگی و درد درونی ناشی از عشق اشاره می‌کند و احساساتی چون حسرت، گمشده‌گی و ناتوانی در بیان عشق را توصیف می‌کند. او از قفلی صحبت می‌کند که کلیدش در دل خود او باقی مانده و ارتباط میان عشق و زندگی را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر به ناپایداری عمر و راز عشق اشاره می‌کند که هرگز به زبان نیامده است و وجودش در تضاد با حجاب‌های زبانی و معنایی قرار دارد. این شعر به نوعی انعکاس‌دهنده حیات عاشق و فراق او از معشوق است.