نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سال‌ها باید چو مجنون پای در دامن کشید

تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود

وحشتِ تنهایی از هم‌صحبتِ بد خوش‌ترست

سر به صحرا می‌نهم چون عاقلی پیدا شود

می‌توانم سال‌ها با دام و دد محشور بود

می‌خورم بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود

نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است

تن به طوفان می‌دهم تا ساحلی پیدا شود

گر کند غربال صد ره دورِ گردون خاک را

نیست ممکن همچو من بی‌حاصلی پیدا شود

رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان

می‌شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود

تخم در هر شوره‌زاری ریختن بی‌حاصل است

صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین

دامن دل‌گیر هر جا مشکلی پیدا شود

گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان

باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دشواری‌های آن است. شاعر می‌گوید عشق مانند راهی است که به مقصد نمی‌رسد و مانند دریاهایی که سواحل مشخصی ندارند. او به صبر و تحمل برای رسیدن به عشق واقعی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی تنهایی بهتر از هم‌صحبتی بی‌خود است. شاعر با تصویرسازی‌های مختلف، از جمله بایستگی سال‌ها صبر کردن و تلاش برای یافتن محبوب، تأکید می‌کند که عشق نیاز به زمان و درک عمیق دارد. او معتقد است که حقیقت و گوهر وجود انسان‌ها باید توسط فردی آگاه و شایسته شناخته شود و در نهایت، صبر و تلاش لازم است تا به عشق واقعی دست پیدا کنیم.