نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل به تن یکرنگ چون گردید باطل می‌شود

گوهر از گرد کسادی مهره گل می‌شود

از خودی تا ذره‌ای باقی است سالک در ره است

هرکجا افتد ز دوش این بار، منزل می‌شود

خرج خاک تیره می گردد دل دنیاپرست

می‌فتد دیوار بر هرسو که مایل می‌شود

از طواف کعبه کی ماند خداجو از طلب؟

قانع از لیلی کجا مجنون به محمل می‌شود؟

سر به صحرا می‌دهد غم‌های عالم را جنون

می‌کشد ناموس عالم هرکه عاقل می‌شود

خار و حس می‌آید از دریا سلامت بر کنار

بر سکباران کف بی‌مغز ساحل می‌شود

نقد جانش خرج ره می‌گردد از بی‌توشگی

از سرانجام سفر هرکس که غافل می‌شود

آنچنان کز کاوش آب چشمه می‌گردد زیاد

دخل ارباب کرم افزون ز سایل می‌شود

فیض حق در قطع امید از خلایق بسته است

پرده این ماه دامان وسایل می‌شود

می‌شود سیلاب چون پیوست با هم چشمه‌ها

شورش مجنون یکی صد از سلاسل می‌شود

هرچه را برداشت حق، بازش حق اندازد به خاک

کی به سعی بندگان تسعیر نازل می‌شود؟

دست نه بر روی هم صائب که هرجا عقده‌ای است

بیشتر از ناخن تدبیر مشکل می‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به دقت به موضوعاتی چون جستجوی حقیقت، طبیعت انسان و عاقبت‌گری‌ها اشاره دارد. شاعر به بیان این نکته می‌پردازد که وقتی دل انسان به نیکی و خلوص درآید، باطل می‌شود و در پی آن کمال و حقیقت به دست می‌آید. او به عدم قناعت در جستجوی محبوب و عدم رضایت از اوضاع فعلی اشاره کرده و می‌گوید که انسان باید از دنیای مادی فاصله بگیرد تا به مقام حقیقت نزدیک شود. در این دنیا، هرکس که غافل باشد، از اصل سفر و هدف آن دور می‌شود، در حالی که وفاداری به حق و جستجوی آن انسان را به کمال می‌رساند. همچنین به این نتیجه می‌رسد که بندگان باید از کوشش خود دست نکشند، زیرا در نهایت، قدرت و اراده الهی بر همه چیز حاکم است.