نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باده منصور در جام و سبوی من رسید

صاف شد این سیل خونین تا به جوی من رسید

عالمی خوشوقت شد از نافه سودای من

بر جنون زد بر دماغ هر که بوی من رسید

گشت شیرین از صفای سینه من چون صدف

آب تلخ و شور دریا تا به جوی من رسید

عشق نارس بود تا در شیشه افلاک بود

این شراب خام آخر در کدوی من رسید

غیرتم از نارسایی خون خود را می خورد

گرچه از مشرق به مغرب گفتگوی من رسید

آب آهن را زمین تشنه لب آهن رباست

تیغ او خواهد به فریاد گلوی من رسید

آه نومیدی غبار هستیم را برده بود

بر سر بالین من تا چاره جوی من رسید

در تلافی کوه غم از خاطرش برداشتم

دوش هرکس را گرانی از سبوی من رسید

سالکان را شوق من صائب سبکرفتار کرد

هرکسی هرجا رسید از گفتگوی من رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر باده‌ی منصور به توصیف احساسات و تجربیات شاعر در ارتباط با عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر از نوشیدن شراب و تأثیر آن بر روح و جان خود سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که عطر عشق و شوق او بر دیگران تأثیر گذاشته و آنان را به سمت خود کشانده است. شاعر همچنین از نارسایی عشق و غم و اندوهی که در دل دارد صحبت می‌کند و این احساسات را به شیوه‌ای زیبا و شاعرانه بیان می‌کند. در نهایت، او نشان می‌دهد که شوق و عشق او حتی بر روی دیگران نیز تأثیر گذاشته و آنان را از بار سنگین غم رها کرده است.