نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسید

سینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسید

رفته بود از رفتن گل شورش ما کم شود

نوبهار خط به فریاد جنون ما رسید

از ملامت شد جنون نارسای ما تمام

شد می پرزور هر سنگی به این مینا رسید

صحبت ما دردمندان کیمیای صحت است

مایه درمان شود هرکس به درد ما رسید

گوی شهرت می توان بردن ز میدان بی طرف

مفت زد مجنون که پیش از ما به این صحرا رسید

گرچه شبنم بود از افتادگان این چمن

از سحرخیزی به خورشید جهان پیما رسید

بیکسان صائب نمی باشند بی فریادرس

کوه قاف آخر به داد وحشت عنقا رسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با حالتی از حیرت و افسوس، به توصیف لحظات تلخ و شیرینی می‌پردازد که به زندگی انسان و تجربه‌های او مربوط می‌شود. او به عشق و جنون اشاره می‌کند و می‌گوید که این احساسات با وجود ملامت‌ها و مشکلات، هر فرد را به درمانی روحی می‌رسانند. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در زندگی افراد، آنهایی که درگیر رنج و درد هستند، به دنبال کیمیای صحت و آرامش هستند. شاعر به این نیز اشاره می‌کند که حتی اگر در شرایط سختی به سر ببرند، همیشه فرصتی برای رسیدن به روشنی و امید وجود دارد. در نهایت، او از وجود حمایت و یاری در میان افرادی که در گرفتاری‌ها و چالش‌ها هستند، سخن می‌گوید.