نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید

طاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید

خامه مانی کز او آب طراوت می چکید

موی آتش دیده شدتا آن گل رو را کشید

خامه مو در کفش سر رشته زنار شد

نقش پردازی که زلف کافر او را کشید

دیگر از بار خجالت سرو سر بالا نکرد

تا مصور بر ورق آن قد دلجو را کشید

رشته عمرش به آب زندگی پیوسته شد

خامه مویی که آن لعل سخنگو را کشید

دست و پا گم می کند از شوخی تمثال او

آن که صد ره بی کمند و دام آهو را کشید

حیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دست

می توان صائب شبیه چهره او را کشید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ هنرمندی است که در حال کشیدن تصویری از یک چشمان جادوئی و زیبایی خارق‌العاده است. نقاش از شدت شوق و مستی، به قدری غرق در هنر خود می‌شود که نمی‌تواند از جلوه‌ی زیبای سوژه‌اش چشم بردارد. او با مهارت و خلاقیت، جزئیات مو و زلف سوژه را با دقت طراحی می‌کند و تلاشی بی‌نهایت برای نمایش زیبایی آن انجام می‌دهد. در نهایت، نقاش از خجالت و حیرت، توانایی خود را در تجسم این beauty به چالش می‌کشد و به تأمل در شکوه و زیبایی آن می‌پردازد. این شعر به لذت و سختی‌های هنرمندی در بیان زیبایی و هنر اشاره دارد.