غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف او موی سفید نافه را در خون کشید
شاخ سنبل را زگلشن موکشان بیرون کشید
رتبه من در سیه بختی بلند افتاده است
کوکب من نیل بر رخساره گردون کشید
تا به چشم خویش دید اشک سبکسیر مرا
از خجالت موج پا در دامن جیحون کشید
سنگ نااهلان درستی در سراپایم نهشت
وقت مجنون خوش که پا در دامن هامون کشید
روغن بادام می خواهد ز چشم آهوان
خویش را در دامن صحرا ازان مجنون کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی توصیف احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از آن پرداخته است. شاعر از زلف معشوق که موی سفیدش را به خون کشید و شاخ سنبل را از باغستان موکشان بیرون آورد، سخن میگوید. او به سیهبختی خود اشاره میکند و میگوید که ستارهاش بر چهرهاش تأثیر گذاشته است. شاعر با دیدن اشک خود، از شرم به جیحون (رود) پناه میبرد. در ادامه، از سنگ نااهلان که بر وجود او نشسته سخن میگوید و زمانی که مجنون خوشحال بوده و به هامون (دریا) رفته است، احساسات او را بیان میکند. در نهایت، اشاره به نیاز خودش به روغن بادام از چشمان آهوان دارد و دلتنگیاش را در دامن صحرا نشان میدهد.