غزل شمارهٔ ۲۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خارِ ناسازست بویِ گل به پیراهن ترا
چون زنم گستاخ دستِ عجز در دامن ترا؟
پرتو خورشید را آیینه رسوا میکند
چون نهان از دیدهها سازد دلِ روشن ترا؟
بس که سیراب است دامانت ز خونِ عاشقان
جویِ خون گردد، زنم گر دست در دامن ترا
آهِ مظلومان چه سازد با تو ای بیدادگر؟
کز دلِ سخت است در زیر قبا جوشن ترا
بس که شد محوِ تنِ سیمینت ای یوسف لقا
برنیاید از گریبان بوی پیراهن ترا
برنمیآید کسی با دورباشِ ناز تو
پرتو خورشید برمیگردد از روزن ترا
بر فقیران بستهای راهِ سؤال از سرکشی
بسته برگردد دهانِ مور از خرمن ترا
زلف را دستِ نگارین میکند بوسیدنش
بس که خونِ بیگناهان است بر گردن ترا
برقِ عالمسوز را تسخیر کردن مشکل است
چون شود صائب به افسون مانع از رفتن ترا؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از جدایی و ناعدالتی میپردازد. شاعر به زیبایی و جذبه معشوق اشاره میکند و احساسات عاشقانه و ناامیدی خود را بیان میکند. او از عجز و ناتوانی خود در برابر زیبایی معشوق میگوید و اشاره دارد که چطور عشق او مانند جوی خونی است که از درد و رنج عاشقان سیراب میشود. همچنین، شاعر به ظلم و ناعدالتی اشاره میکند که بر روی دل مظلومان و بیگناهان است. در نهایت، او این احساسات پیچیده را با تصاویری از زیبایی و غم در هم میآمیزد و بر دشواریهای عشق و راههای بسته اشاره دارد.