نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد

خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آری

که بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آرد

که زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟

که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آرد

عجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصد

چرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آرد

نفس چون راست سازم در حریم وصل آن بدخو؟

که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمی آرد

اسیر شش جهت را نیست جز تسلیم درمانی

که نقش این مهره را از قید ششدر برنمی آرد

به بال کاغذین بیرون شدن من آرزو دارم

از ان آتش که بال و پر سمندر بر نمی آرد

زحرف پوچ خجلت نیست نادان را، که می گوید

که تخم پوچ از مغز زمین سر برنمی آرد؟

ز زلف ماتمی آورد صائب شانه سر بیرون

زکار در هم ما هیچ کس سر بر نمی آرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به زیبایی و پیچیدگی احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر از غم و اندوهی صحبت می‌کند که در دل نهفته است و به سادگی نمی‌توان آن را آشکار کرد. او تأکید می‌کند که برای دستیابی به حقیقت و معنی، باید خاموشی اختیار کرد، زیرا در سکوت می‌توان به عمق احساسات پی برد. شاعر به ناتوانی انسان در برابر مشکلات زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که تحت فشار حوادث نمی‌توان به راحتی هدف را محقق کرد. در ادامه، او به ناباکی و پوچی کلمات بی‌معنا اشاره می‌کند و می‌کوشد نشان دهد که چگونه برخی افراد از واقعیت دور شده‌اند. در نهایت، او به تلاشی برای رهایی از قید و بندها و جستجوی حقیقت می‌پردازد و به آن امید دارد که از آتش درونی خود رها شود.