نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

راز دل را می توان دریافت از سیمای ما

نشأه می تابد چو رنگ از پرده مینای ما

قهرمان عدل چون پرسش کند روز حساب

از بهشت عافیت خاری نگیرد پای ما

گرچه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر

درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما

از دل پر خون ما بی چاشنی نتوان گذشت

خون رغبت را به جوش آرد می حمرای ما

گوهر خورشید اگر از دست ما افتد به خاک

زیر پای خود نبیند طبع بی پروای ما

سبحه ذکر ملایک از نظام افتاده است

بس که پیچیده است در گوش فلک غوغای ما

از خط فرمان او روزی که پا بیرون نهیم

تیشه گردد هر سر خاری به قصد پای ما

چون بساط سبزه زیر پای سرو افتاده است

آسمان در زیر پای همت والای ما

ریخت شور حشر در پیمانه عالم نمک

می زند جوش سیه مستی همان صهبای ما

حال باطن را قیاس از حال ظاهر می کند

دام را در خاک می بیند دل دانای ما

پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست

آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی و ارتباط آن با مسائل اجتماعی و معنوی می‌پردازد. شاعر تأکید دارد که درون انسان‌ها رازهای بزرگ و دردهای عمیق نهفته است که از ظاهر آن‌ها قابل درک نیست. وقتی روز حساب فرا می‌رسد، شاید از ما سؤال شود، اما دردهای ما ناشناخته باقی می‌مانند. او می‌گوید که رغم بی‌خبر بودن دیگران از حال ما، احساسات و دردهای ما به شدت حس می‌شوند و مانند خاری در پا می‌مانند. همچنین شاعر به ارزش وجودی انسان اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر گوهری ارزشمند از دست برود، خود را در دست‌های دیگر نخواهد دید. در نهایت، شعر به انتقام و واکنش‌های انسانی در برابر مشکلات و سختی‌ها اشاره می‌کند و به عمق وجودی و پویایی احساسات اشاره دارد.