نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خوناب‌ها

رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آب‌ها

عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان

چون برآید مشت خاشاکی ازین گرداب‌ها؟

بی‌قراران محبت زیر گردون چون کنند؟

شیشه سربسته زندان است بر سیماب‌ها

زنگ غفلت لازم تن‌پروری افتاده است

سبز گردد از روانی چون بماند آب‌ها

در وصال بحر، بی‌شوق رسا نتوان رسید

خرج راه از نرم‌رفتاری شود سیلاب‌ها

دولت بیدار اگر یک چند بی‌خوابی کشید

کرد در ایام بخت ما قضای خواب‌ها

کعبه و بتخانه از دل زندگان خالی شده است

نیست جز قندیل، روشندل درین محراب‌ها

از گل تن تا به آسانی تواند خاستن

کشتی دل را سبک کن صائب از اسباب‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز عواطف عمیق و دشواری‌های عشق و احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر از زخم‌های پنهانی صحبت می‌کند که درونش را می‌سوزاند و در عین حال اظهار می‌دارد که عشق، انسان‌ها را در سردرگمی قرار داده است. او به سختی‌های ارتباط با معشوق و غفلت‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق واقعی نیازمند تلاش و رهایی از موانع است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که برای رسیدن به احساس حقیقی، باید از بندهای دنیوی رها شد و دل را از دغدغه‌ها سبک کرد.