غزل شمارهٔ ۳۰۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای ز مژگان تو در چشم گلستان خارها
گل ز سودای رخت افتاده در بازارها
هر سحرگه کیمیای سرخ رویی می زند
آفتاب رحمت عام تو بر دیوارها
اهل تقوی هر سحر در قلزم خون می کشند
همچو صبح از دستبرد غمزه ات دستارها
کمترین بازی درین میدان بود سر باختن
در کف طفلان چو چوگان است اینجا دارها
چشم پر کار تو از اهل سلامت می کشد
نغمه اقرارها از پرده انکارها
تا نیارد بخیه راز ترا بر روی کار
چرخ دارد از کواکب بر دهن مسمارها
چار بازار عناصر پر مکرر گشته است
وقت آن آمد که برچینند این بازارها
خاکساران غافل از احوال عالم نیستند
در بغل آیینه ها دارند این دیوارها
ما نه مرد گفتگوی عشق بودیم از ازل
جست برقی، آب شد مهر لب گفتارها
گر چنین عشق حقیقی بر تو پرتو افکند
خط کشد فکر تو صائب بر سر گفتارها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و اثرات عشق پرداخته است. شاعر به تصاویر مختلفی اشاره میکند، از جمله اثر مژگان محبوب بر دنیا، غم و شادی ناشی از عشق، و پایبندی اهل تقوی به این احساسات عمیق. او به رابطه بین عشق و زیبایی، و نیز به ناپایداری دنیا و بازارهای آن اشاره میکند. در نهایت، شاعر به جستجوی عشق حقیقی و تأثیر آن بر تفکر انسان میپردازد. این عشق همچون نوریست که میتواند راهی برای درک عمیقتر زندگی و گفتگوهای معنوی فراهم کند.