نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازد

تجلی کوه را مجنون صحرا گرد می سازد

بهشت آرد برون روز جزا سر از گریبانش

کسی کز برگ عیش اینجا به داغ و درد می سازد

منه بر اختر اقبال دل از ساده لوحیها

کجا یک جا قرار این مهره خوش گرد می سازد؟

مرا پیری اگر چون مرده در کافور خواباند

زکار عشق کی دست و دل من سرد می سازد؟

غزال شوخ چشم من خیال وحشیی دارد

که با هر کس گرفت الفت، زعالم فرد می سازد

زسوز عشق او شد کهربایی استخوان من

که روی صبح را خورشید تابان زرد می سازد

زعیاری یکی شد خال با خط دلاویزش

بلای جان بود دزدی که با شبگرد می سازد

مزن لاف شکیب و صبر با هجران او صائب

که این درد گرانجان مرد را نامرد می سازد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر قدرت و عمق عشق و محبت است که می‌تواند حتی سخت‌ترین سنگ‌ها را نرم کند و کوه‌ها را مجنون کند. شاعر به تاثیر عشق در زندگی انسان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق می‌تواند بهشت را در روز قیامت به ارمغان بیاورد. او همچنین از خطر ساده‌لوحی در اعتماد به خوشبختی‌های زودگذر سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که اگرچه سالخوردگی ممکن است انسان را سرد کند، عشق واقعی همیشه دل و دست او را گرم نگه می‌دارد. در ادامه، شاعر از غزالی با چشم‌های شوخ و خیال‌های وحشی سخن می‌گوید که باعث نزدیکی افراد و تجربه‌های جدید می‌شود. درد ناشی از عشق را به آتش کهربا تشبیه می‌کند و نشان می‌دهد که عشق برای او به نوعی عذاب و بلای جان است. در نهایت، او هشدار می‌دهد که نمی‌توان با ادعای صبر و شکیبایی در برابر درد جدایی، خود را فریب داد، زیرا این داغ، انسان را ناتوان می‌کند.