غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد
که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد
گرانی می کند دست تهی بر نخل بارآور
چو افتد در میان عاقلان دیوانه می لرزد
نلرزد بیجگر از تیغ لنگردار چندانی
که از قرب گرانجانان دل فرزانه می لرزد
اگرچه بی طلب رزقش به پای خویش می آید
همان مرغ قفس را دل به آب و دانه می لرزد
بود در ملک هستی حکم سیلاب فناجاری
که بر خود کوه و کاه اینجا به یک دندانه می لرزد
دل آگاه چون از رگ غافل می تواند شد؟
زبیم آسیا در خوشه دایم دانه می لرزد
چه دست و پا تواند زد دل بی دست و پای من؟
که از زلف گرهگیر تو دست شانه می لرزد
غم جان گرامی نیست یک مو تن پرستان را
که جغد از گنج گوهر بیش بر ویرانه می لرزد
نریزد چون دل از بیگانگان در دامنم صائب؟
که از آواز پای آشنا این خانه می لرزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و تنشهای روحی میپردازد. او میگوید که دلش به خاطر عشق و دلدادگی میلرزیده و این لرزش به نوعی ناشی از عشق و وابستگی به معشوق است. همچنین، او به صفت «دست تهی» اشاره میکند که نشاندهنده بیچیزی و ناکامی است و به تبع آن، عاقلان و دیوانگان نیز از این وضعیت متاثر میشوند. شاعر به پایبندی به عشق اشاره دارد و این که دلش در مقابل زیباییها و فراق میلرزد. او میگوید که عشق و وابستگی به معشوق، همچون یک نیروی طبیعی، همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد و حتی در وجود خود احساس عدم ثبات میکند. در نهایت، شاعر به قدرت آشنا و آشنا بودن اشاره میکند که باعث میشود او از بیگانگان دوری کند و احساس لرزشی ناشی از آشنایی و نزدیکی را تجربه کند.