نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد

به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد

فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد

ازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزد

غریبی رتبه اهل سخن را می کند ظاهر

که تا در بحر باشد، نکهت از عنبر نمی خیزد

به زیر کوه غم دل همچنان بیطاقتی دارد

سبکباری ازین کشتی به صد لنگر نمی خیزد

امید رستگاری نیست بی افتادگی، اما

کسی کز طاق دل افتاد هرگز برنمی خیزد

نگردد پرده دار خبث باطن جامه زرین

نجاست از نهاد سگ به طوق زر نمی خیزد

به دل دارم غباری از خط عنبرفشان او

که چون گرد یتیمی از رخ گوهر نمی خیزد

به سعی آستین غمگساران کی هوا گیرد؟

غبار خاطری کز دامن محشر نمی خیزد

زمخموران که آبی در دل شب می خورد صائب؟

که بیتابانه آه از جان اسکندر نمی خیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و شرایط دشوار زندگی سخن می‌گوید. شاعر بیان می‌کند که غم نتوانسته از دل او دور شود و شست‌وشوی درد و رنج، او را آرام نمی‌کند. او به این حقیقت اشاره دارد که فریاد عاشقانه‌اش بی‌ثمر است و در دل فلزی و محکم، عواطف حقیقی وجود ندارد. همچنین، غریب بودن سبب می‌شود که شاعری نتواند به حقیقت خود دست یابد و امید به رستگاری و فارغ‌التحصیلی تنها به دنبال تواضع و افتادگی است. در نهایت، شاعر به مفهوم نجابت و ارزش واقعی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که غم و رنج در زندگی غیرقابل اجتناب‌اند و در دل او غباری از یاد محبوبش وجود دارد که هیچ‌گاه محو نمی‌شود.