غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سیاهی از دل چون گلخن ما برنمی خیزد
چو داغ لاله دود از روزن ما برنمی خیزد
که با ما می تواند دعوی افتادگی کردن؟
که از افتادگی مو بر تن ما برنمی خیزد
نسازد دستبرد ابر هرگز خشک دریا را
به افشردن تری از دامن ما برنمی خیزد
نشد از شرم عصیان آب گردد این دل سنگین
به آتش بستگی از آهن ما برنمی خیزد
زما نتوان شنیدن شکوه ای از سینه صافیها
غباری از زمین روشن ما برنمی خیزد
زگوهر دور نتوان ساختن گرد یتیمی را
به افشاندن غبار از دامن ما بر نمی خیزد
نفس از سینه مجروح ما بیرون نمی آید
زدلچسبی نسیم از گلشن ما برنمی خیزد
مجو آه از دل خرسند، ما آیینه طبعان را
که دود از خانه بی روزن ما برنمی خیزد
به هم چون خوشه پیوسته است صائب دانه دلها
که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر احساس میکند که درونش پر از درد و سیاهی است و هیچ چیز نمیتواند از این وضعیت نجاتش دهد. او به نوعی ناامیدی اشاره میکند و میگوید که حتی از دل شاد و صاف، شکایت و آهی به بیرون نمیآید. او به پیوند عمیق احساسات و دلهای انسانها اشاره میکند و بیان میکند که حتی در میان شعلههای سوزان درد، از وجودشان دودی بلند نمیشود. در مجموع، شاعر در این ابیات، عمیقترین و غمانگیزترین احساساتش را به تصویر میکشد.