نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

زپیری حرص دنیا نفس طامع را دو بالا شد

گدا را کاسه در یوزه از کوری مثنی شد

نگردد تنگ از سنگ ملامت شهر و کو بر من

که از مشرب غبار خاطرم دامان صحرا شد

زهمچشمی بلایی نیست بدتر عشقبازان را

زلیخا کور شد تا دیده یعقوب بینا شد

نمی آید بهم چون طوق قمری حلقه چشمش

نظر بازی که محو قامت آن سرو بالا شد

نمی دانم چه گویم شکر آن غارتگر دلها

که از سودای او هر ذره خاکم سویدا شد

تعجب نیست گر دارم امید رحم از ان ظالم

نه آخر مومیایی هم زسنگ خاره پیدا شد؟

نگردد تیره بختی مهر لب حرف آفرینان را

سواد از سرمه روشن می کند چشمی که گویا شد

ندارد تاب دست انداز، صائب دامن عصمت

که بوی پیرهن آواره از دست زلیخا شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حرص و طمع انسان‌ها و عواقب آن است. شاعر اشاره می‌کند که حرص دنیا باعث بیداری نفس طمع‌کار شده و احساس گناه و عذاب ناشی از آن وجود دارد. او از بلای عشقبازان و عواقب آن‌ها سخن می‌گوید و داستان زلیخا و یعقوب را به عنوان مثالی از نابینایی عشق مطرح می‌کند. همچنین، شاعر از امید به رحم و محبت حتی در میان بی‌رحمی‌ها سخن می‌گوید و به ناتوانی انسان در برابر مشکلات و مصائب اشاره دارد. در نهایت، او بر این نکته تأکید می‌کند که عشق و زیبایی تنها در تصویرها و یادها باقی می‌ماند و سختی‌ها نمی‌توانند نور امید را خاموش کنند.