نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟

به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود

به هر جانب که رو می آورم خود را نمی یابم

چه ساعت بود، حیرانم، زکف دادم عنان خود

مرا چون مهر اگر دور فلک فرمانروا سازد

به خون شبنمی هرگز نیالایم سنان خود

خریداران به زیر خاک گم کردند چون قارون

بیفشانم اگر گرد کسادی از دکان خود

خرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کن

نمی دارند جان اینجا دریغ از میهمان خود

زمین از سایه شهباز دارد پرنیان در بر

میا ای مرغ نوپرواز بیرون زآشیان خود

زبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارم

نمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خود

اگر در سینه او نیست پنهان گوهر رازی

چرا دریا زگوهر سنگ دارد در دهان خود؟

گل است از آبروی تشنه چشمان عرصه عالم

منه تا می توانی پا برون از آستان خود

قفس را نخل ایمن می کند گلبانگ من صائب

ندارد خلد چون من بلبلی در بوستان خود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات ناامیدی و سردرگمی انسان اشاره دارد. شاعر از حس غم و یأس خود صحبت می‌کند و اینکه نمی‌تواند خود را در دنیای پر از مشکلات و ناکامی‌ها بیابد. او به تصویر شمعی می‌پردازد که با وجود تلاطم‌های زندگی، همچنان سعی دارد نور خود را حفظ کند. همچنین، به تبرک و زینت‌هایی که انسان‌ها در دنیا به دنبالش هستند، انتقادی می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که در نهایت همه چیز از دست می‌رود و انسان‌ها به زیر خاک می‌روند. شاعر به بی‌وفایی دنیا و ناپایدار بودن خواسته‌ها اشاره می‌کند و خواسته‌های خود را در دنیای فانی می‌بیند. در نهایت، او به زیبایی و شور زندگی اشاره کرده و از درون قفس احساس آزادی و پرواز می‌کند.