نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دل از مژگان خواب‌آلود در زنهار می‌آید

بلای جان بود تیغی که لنگردار می‌آید

میانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت را

سر همت بلندان خود به پای دار می‌آید

ندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستی

ز جوش می به گوشم بانگ استغفار می‌آید

ز قید صد گره در یک گره می‌افکند خود را

کسی کز حلقه تسبیح در زنار می‌آید

تو چون طفلان ز وصل گل به دیدن نیستی قانع

وگرنه کار در از رخنه دیوار می‌آید

خلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت را

سر خورشید هرجا رفت بر دیوار می‌آید

محال است این که داغ لاله‌رویان در جگر ماند

گل رنگین به سیر گوشه دستار می‌آید

نواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرت

به جای ناله خون گرمش از منقار می‌آید

سخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائب

که از آیینه طوطی بر سر گفتار می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از آن پرداخته است. او از دل بستگی به معشوق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که چگونه عشق می‌تواند هم شادی و هم غم به همراه داشته باشد. در این مسیر، شاعر از تشبیه‌های مختلفی استفاده می‌کند تا نشان دهد عشق و وصل چقدر پیچیده و چه اندازه تأثیرگذارند. او به این نکته اشاره دارد که حتی در دل زخم‌ها و غم‌ها، زیبایی و عشق همچنان حضور دارند و نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت. در نهایت، شاعر با تأکید بر اهمیت پاکی دل و صداقت در احساسات، به ما می‌گوید که برای درک واقعی عشق باید دل را از هر ناخالصی پاک کنیم.