غزل شمارهٔ ۳۲۱۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید
رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید
به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را
به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید
عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف
عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید
مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد
وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید
نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی
ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید
عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید
به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید
ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب
اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید
اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و رنجهای درونی خود سخن میگوید. او بیان میکند که غم و خشکی درونش تنها با آب و نوشیدنی از بین نمیروند و ریشههای غم عمیقتر از آن هستند که به سادگی بتوان آنها را زدود. یوسف، به عنوان نماد انسان، بیهوده نمیتواند به خاطر سختیهای زندگی شکایت کند، زیرا عظمت او به این مشکلات وابسته نیست. شاعر میگوید که برای رهایی از غم، باید تسلیم شد و در غیر این صورت، هیچ چیز تغییر نمیکند. او بیان میکند که عشق و محبت تنها در دل ایجاد اشک و احساسات میکنند و بدون عشق، هیچ زیبایی نمیتواند به وجود آید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که اگر انسان بتواند بر خود تسلط یابد، قادر است تغییر کند و به دانشی عمیقتر دست یابد.