نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۱۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

خیال او به تدبیر از دل من برنمی‌آید

که هرگز خارخار از دل به سوزن برنمی‌آید

اگرنه دور باش ناله مرغ چمن باشد

ازین گلزار یک گل پاکدامن برنمی‌آید

به همت می‌توان زین خاکدان دل را برآوردن

که بی‌رستم ز قعر چاه بیژن برنمی‌آید

مکن ای عقل در اصلاح من اوقات خود باطل

که غیر از عشق کار دیگر از من برنمی‌آید

گذشتم از فلک‌ها تا کشیدم پای در دامن

که می‌گوید که کاری از نشستن برنمی‌آید؟

نگردد جامه فانوس نور شمع را مانع

حجاب جسم با دل‌های روشن برنمی‌آید

مشو زنهار بهر جان رهین منت عیسی

که خفاش از خجالت روز روشن برنمی‌آید

مرا از می‌کشان بر لاله صائب رشک می‌آید

که تا می در قدح دارد ز گلشن برنمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را در مورد عشق و زندگی بیان می‌کند. او می‌گوید که خیال محبوبش از دلش بیرون نمی‌آید و برای او درد و رنجی به همراه دارد. او همچنین به تأکید بر این نکته می‌پردازد که بدون عشق، هیچ کار دیگری از او برنمی‌آید. شاعر از تلاش برای رهایی دل و جستجوی زیبایی‌ها صحبت می‌کند و بیان می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند مانع عشق و احساسات واقعی او شود. در نهایت، عشق را بالاتر از هر چیز دیگری می‌داند و اشاره می‌کند که نباید به انتظار نیکی از دیگران بود.