نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل سودازده در طره دلدار افتاد

گل بچینید که دیوانه به بازار افتاد

همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاه

بوسه را راه به کنج دهن یار افتاد

هر تنک حوصله ره یافت در آن خلوت خاص

شیشه ماست که از طاق دل یار افتاد

بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟

کار گوهر چو به انصاف خریدار افتاد

نیست ممکن نشود نقل مجالس اشکش

دیده هر که بر آن لعل شکر بار افتاد

از جبین گوهر جان را چو عرق ریخت به خاک

راه هرکس که به این وادی خونخوار افتاد

سنگ طفلان شمرد کوه گران را صائب

عاشقی را که چو فرهاد به سرکار افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عاشقانه و درد دل عاشق می‌پردازد. او می‌گوید که دل احساساتی و افسرده‌اش در دستان دلدار افتاده و حالتی شبیه به دیوانگی دارد. عاشق در پی بوسه‌ای از معشوق است و در این مسیر به خلوتی خاص می‌رسد. دل او دچار خونریزی عاطفی است و با توجه به ارزش عشق، انتظار دارد که معشوق به او توجه کند. شاعر به توصیف عواطف شدید عاشقی و سختی‌های آن می‌پردازد و بیان می‌کند که نمی‌توان برای احساسات عاشقانه سخنی آورد. عشق را همچون مرگ بر می‌شمارد و به پیروزی و تلاش عاشقانه‌اش در این وادی اشاره می‌کند.